دویست و چهل و پنج سال در همین حوالی

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

پرده ی اول :  یه کاغذ سفید گذاشته جلوی من می گه بکش.

من اما نمی دونم باید چی بکشم.می پرسم :چیو بکشم؟

می گه :هر چی دوست داری بکش .

کاغذ و هل می دم طرفش و بلند می شم می رم.

 

 پرده ی دوم : یه کاغذ گذاشته جلوم می گه بنویس .

من اما نمی دونم باید چی بنویسم.می پرسم : چیو بنویسم.

می گه هر چی تو دلته !

من یه پوز خند تحویلش می دم کاغذ و هل می دم طرفشو  بلند می شم می رم.

 

 پرده ی سوم : یه کاغذ گذاشته جلوم اما هیچی نمی گه.

می پرسم :چی کارش کنم ؟

می گه هر کاری که دوست داری.

کاغذ و هل می دم طرفشو بلند می شم می رم.

حالا همه مخصوصا خودم  به زنده بودنم شک دارن.حرف همه  به من اینه : ما نمی دونیم باید چی کار

کنی .اما حتما روشتو عوض کن . و جواب من در برابر این همه لطف و دلسوزی فقط اینه که سرمو

بندازم پایین و برم.


* کاش من مثل آب بودم انقدر داغم می کردن تا آخر سر بخار می شدم.

 


نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد 1391 ساعت 11:26 ق.ظ توسط بیدل نظرات |

آهای زندکی!

کمی صبر کن!

بگذار آبی به صورت بزنم ،نفسی تازه کنم!

دیگر نمی توانم هم پایت بدوم!


* آیا آخر خط همین جاست که من ایستاده ام؟منظورم بن بست خودمان است


نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ساعت 03:28 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

همه چیز آماده است تا بند دلم پاره شود، از کش آمدن لحظه ایی که دوستش دارم.

این روز ها یم مصداق همین جمله ی بالاست . همه چیز آن طوری است که من می خواهم .

شاید زندگی در قبال قولی که داده ام دارد کوتاه می آید و صبر کرده تا من نفسی تازه کنم.

همه ی آن هایی که باید باشند ،هستند و همه ی آدم هایی که باید دوستم داشته باشند ،دارند.

آسمان هم عجیب مهربان شده ، هی می بارد و مرا به یاد او می اندازد .

انگار دلم هم رام شده.دارد خیلی چیز ها را دیگر قبول می کند .دارد کینه را می اندازد دور.

این روز هایم خیلی شبیه آن روز هایم است .همان موقع ها که دنیا بر وفق مراد می چرخید .

اما یک ترس مزاحم  ته قلبم وول می خورد .گاهی هم انقدر بزرگ می شود که دست و پایم یخ می زند.


 * خ.م عزیز ممنون . جدا فکر نمی کرم تا این حد خوب باشی.


نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 03:19 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

دارم می دوم .نمی دانم به کجا .نمی دانم به شوق کی!اما می دوم و این بار پنجه ی نسیم است که جای

دست های تو در لطافت مو هایم غرق می شود.همچنان بی اختیار حرکت می کنم.ناگهان جرقه ای از

از خاطرات تو در ذهنم روشن می شود و یادم می آید که تو هم روزی جزء پیکر زندگیم بودی.

حالا می فهمم که دارم بی محابا به سوی تو کشیده می شوم .جاذبه ات همه ی موجودیتم را به تکاپو

انداخته .حالا می فهمم که دارم به شوق تو می دوم.


نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 01:26 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

 

می نویسم.هر چی که از تو تو دلم مونده رو می نویسم . همه ی دل گله ها رو .همه ی اون روزایی رو

 که از ناراحتی داشتم دق می کردم ولی به روم نیاوردمو بهت نگفتم که مبادا ناراحت بشی و می نویسم.

بعد شروع می کنم به خوندشونو تصمیم رو عوض می کنم و از اول تا آخرو با یه کلیک پاک می کنم

چون هنوز به احساسم شک دارم .چون هنوز اونقدر که باید نمی شناسمت . چون حظورت نباید پر

رنگ تر از اینی که هست بشه . چون باید همه چیزو بگی .


* از خودت خبر بده.نگرانتم.

* خیلی وقت بود که می خواستم عذر خواهی کنم ازتمام اونایی که حالشون از این وبلاگ به هم می خوره


نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 06:49 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

سال ها دویده ام

با قلبی معلق و پایی در هوا

دیگر طاقت رویا هایم تمام شده

دلم رسیدن می خواهد.


* حتی حالا هم که هستی دلتنگت می شوم.

پاورقی * دار دو تا مخاطب دارد.


نوشته شده در شنبه 19 فروردین 1391 ساعت 09:30 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

دارد یک ریز ونگ می زند. دستانم را فرو برده ام بین مو هایم و زیر لب بدو بیراه می گویم: می شه یه لحظه

خفه شی بفهمم دارم چه غلطی می کنم؟ هر لحظه صدایش بلند تر هم می شود!!

مامان قربان صدقه اش می رود : قربونت برم انقدر قیافه ات بی ریخته!!!

خنده ام می گیرد.خودش هم بین آه و ناله هایش می خندد و بازهم نخیر از تک و تا نمی افتد.

وقتی به سیم آخر می زند می شود نسخه ی دوم خودم.این روز ها بین این همه بی حوصلگی.بین این همه

دیوانگی و بی قراری که از هیچ کدامشان دم نمی زنم ،صدایش ، نگاه میشی رنگش و موهایش که همیشه

پریشان دورش رها شده اند دستی می شود و مرا از دنیایم از دودل بودن هایم بیرون می کشد.

وجودش تنها وجودی است که گاهی طلسم خانه را می شکند. وجودی که گاهی می خواهم نباشد و بعضی

وقت ها یعنی همان موقع ها که مظلوم می شود ،همان موقع ها که رفتارش بوی عجز می دهد و همان موقع ها

که عجیب مهربان می شود و همان موقع ها که از بی کسی به من پناه می آورد دلم می خواهد فقط او باشد.


دلم گرفته است،دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند ،چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار،پرنده مردنی است.

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین 1391 ساعت 04:39 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

شب اومده و خودشو چسبونده پشت پنجره.اینو از سرمایی که یه دفعه همه ی فضا رو پر کرد فهمیدم.اومده

تا تو رو ببره . این همه التماس بی فایده است .من با کمال میل تو رو می دم به اون تا یه جایی گم و گورت

کنه. می دونم  دست خودت نبود که انقدر غیر قابل تحمل بودی ولی ببخشید نمی تونم دوست داشته باشم .

لطفا تا دم پنجره همین طور ساکت بمون هیچ علاقه ای ندارم تا یادی ،حرفی ، حدیثی ،سخنی ،چیزی ازت

باقی بمونه.بازم عذر می خوام که اگه انقدر راحت تموم شدنتو قبول می کنم . من خوش حالم که دیگه مجبور

نیستیم روزو شب با هم کنار بیاییم تو هم خوش حال باش.

خب ،خب.آقای شب اینم از 90 ببرش.


نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 08:28 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

ساعت 1 بامداد...

دارد از دور می آید .از دور تمام هیبتش پیداست .چشمان عسلیش از همیشه عصبی تر است .

با هر قدمی که به سمتم بر می دارد زلزله ای در قلبم به پا می شود .

نزدیک می آید از همیشه نزدیک تر .انقدر نزدیک که حتی هرم نفس هایش را هم احساس می کنم .

زبانم قفل شده .از او می ترسم یا شاید بهتر است بگویم همیشه تر سیده ام . نگاهم به دستانش می افتد

یاد  آن روزی می افتم که  دستش را روی گلویم فشار می داد.

ساعت 2:30 دقیقه ی بامداد...

با صدای جیغ خودم از خواب می پرم .دست ها و پیشانیم عرق سرد کرده اند نفس نفس می زنم.

ناگهان چراغ روشن می شود و باز هم مردچشم عسلیو یک جیغ ممتد دیگر...


نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند 1390 ساعت 03:06 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

وقتی منو تو وجودش قایم می کنه  غرورمو می زارم زیر پام و شروع می کنم آروم آروم ذره ذره ی

اتفاقات رو اشک می ریزم . با همه فرق می کنه نمی پرسه چته نمی پرسه از چی پری .نصیحت نمی کنه

لازم نیست من چیزی بگم خودش از همه چی خبر داره .شایدم می دونه که من حتی رمق حرف زدنم

ندارم. انگار وقتی می گه :ولش کن ،اصلا مهم نیست ناخود آگاه مجبور می شم بی خیالش بشم.

تازه فهمیدم تو اوج تنهایی ،تو نهایت درموندگی و یخ زدگی تنها پناه گاه امن دنیا آغوشه مادرمه.


به رفیق: دیدی بالاخره فریاد زدم.

 


نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند 1390 ساعت 03:27 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

 

حالا که نه حوصله ی فکر کردن دارم و نه توانایی جنگیدن و به قول بعضی از دوستان عزیز

ویتامین انگیزه ام هم ته کشیده همه چیز را واگذار می کنم و کنار می کشم.من تسلیمم.


دارم کم کم مجبورش می کنم که بی اهمیت باشد.همان حکایت هر چه بادا باد بهتر است.


نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 06:53 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

اولش کلی به آدم می خنده بعد تو فکر می کنی که  به به دیگه شدی یکی یه دونه .

کلی با هات شوخی می کنه کلی تحویلت می گیره کلی می برتت بالا و یک دفعه از همون بالا ولت

می کنه پایین. ول که چه عرض کنم بهتره بگم پرتت می کنه پایین انقدر محکم می کوبندت که صدای

شکستن استخوناتم می شنوی .ولی کاشکی تو خلوت این کار رو می کرد.نه جلوی همه.

دیگه فکر نکنم این رابطه ها رابطه بشه.


                                خیلی عجیبه که یکی تو خیالته ولی بی خیالته


نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن 1390 ساعت 12:07 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

توضیحات : وقتی این پست را می خوانید فریاد بکشید.

آقا نمی خوام.باید به کی بگم هان؟ بابا من حالم از این ثانیه های مزخرف به هم می خوره.

از تو ، از اون نامرد آشغالی که منو به این جا کشوند، ازاون عوضی احمقی که کلی تلاش کرد تا منو

نجات بده،از اون دفتری که به خاطرش روزی هزار بار به خودم بد و بیراه می گم ،ازاین قلب

لعنتی که هر دقیقه یه بازی در می آره ،از تو که رفتی وبیشتر از همه از تویی که داری میری

حالم به هم می خوره.حالم به هم می خوره از این فکر هایی که هرشب تا صبح مخمو می زاره زیر پرس

از این اشکای لعنتی مزاحم.آهای  خدااااااا!!! وقتی دارم باهات حرف می زنم اون بالا آنتن می ده؟!!!

آخه واسه چی ؟؟ ها؟؟ من که همون اول که رسیدم داشتم بر می گشتم پیش خودت . چرا نجاتم دادن؟

چرا چند روز پیش که دستشو گذاشته بود رو گلوم تا خفه ام کنه نفسمو نبرید؟ بابا بالاخره این

سوالا باید جواب داشته باشه یا نه؟ چرا هیچ کس نمی گه چرا دوسال پیش اون اتفاق افتاد؟

آخه بی رحم دلت واسه اون صفل معصوم که از بخت بدش قاطی ما شده بود نسوخت؟

از یکی دیگه کینه به دل داشتی واسه چی سر من خالی کردی؟ حالا کجایی تا حال روزگارمو ببینی

ببینی که هر روز بی هدف چشمامو وا می کنم ببینی تا هر روز منتظریه معجزه ام .

دیگه نمی خوام مرحم اسرار کسی باشم دیگه نمی خوام سنگ صبور کسی باشم .

می شه توام بری گم شی؟ بسته دیگه .حالا که به آرزوت رسیدی وجود منم واسه شنیدن غرغرات

اضافیه.شایدم همیشه بوده.اصلا من چرا انقدر جدیت گرفتم.

دیگه حتی از راه رفتن هم می ترسم چون خسته شدم بس که قدم گذاشتمو راهم کج بود.

لا بد پیش خودت می گی گذشته ها رو می تونی فراموش کنی .باشه حق با تو گذشته ها رو فراموش

کنم ولی بگو با این آدمایی که یا نمک رو زخمم می پاشن یا یه زخم جدید می زننو می رن چی کار کنم.

تا کی جلو همه بخندمو هرهر کنم.دیگه نمی تونم واسه گریه های گاه و بی گاهم بهانه های مسخره بیارم

و بعدشم خودمو گول بزنم که همه باور کردن.دیگه نمی تونم وقتی نشستم پشت میز تظاهر به خوندن

کتاب کنم در صورتی که ورقه ها رو همین طوری تند تند ورق می زنم.

دلم این روزا فقط به تو خوش بود که تو ام ظاهرا فرقی با بقیه نداری.خواهش می کنم بزاربرو .برو دیگه

بر نگردواصلا انگار نه انگار که یه روزی روزگاری یه بیدلیم بوده.


 

                                  در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

 


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 05:12 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

با لب های کبود کبود که گوشه شون خون مرده جمع شده بود و با نا خن های کبود تر تنهای تنها با

پا هایی که یخ زده بودن راه می رفت.نمی دونست کجا ی راهو خطا رفته که رسیده به این جا چون از

وقتی که یادش میومد همه چی همین جوری بود.تنها چیزی که در تمام عمرش تصور کرده بود دو تا

چشم عسلی و خشمگین بود که توی نور آفتاب وحشتناک ترم می شدن دوتا چشم عسلی که از صاحبش

خیلی می ترسید. تنها صدایی که توی گوشش مونده بود صدای تهدید بود.

آب دهنشوکه  قورت می داد مزه ی خون با اعصابش بازی می کرد و باد توی اون هوای تاریک بی کس

گیرش آورده بود و هی به سفیدی گلوش بوسه می زد.تا جایی که می دونست همیشه از آفتاب و باد بیزار

بود.خیلی وقت بود که وقتی با خودش حرف می زد آروم،آروم زمزمه نمی کرد همه چیزو بلند و رسا

می گفت تا همه ی عوضی ها بشنون . بلند و رسا می گفت که بوی تعفن بودنش داره همه جا رو می گیره

داره همه رو رسوا می کنه.

همین جور که داشت راه می رفت دست کرد توی جیبشو آینه شو بیرون آورد و خودشو توش نگاه کرد

به گودی زیر چشماش خیره شد انقدر به گودی زیر چشماش زل زد تا افتاد توش ورفت پایین .داشت تو

گودی زیر چشماش سقوط می کرد.به نظرش اومد فقط یه گودی نیست انگار پرت شده توی یه چاه .

وقتی به آخر چاه رسید .خیالش راحت شد که دیگه کسی نمی تونه نجاتش بده .اون جا ته چاه نه از آفتاب

خبری بود نه از اون دو تا چشم عسلی و صاحب اون چشما و نه از باد ی که به سفیدی گلوش تجاوز

بکنه.ته چاه همه چیز خوب بود.می تونست با خیال راحت تحلیل بره و تجزیه بشه بدون این که مجبور

باشه به کسی جواب پس بده.


نوشته شده در جمعه 30 دی 1390 ساعت 02:42 ب.ظ توسط بیدل نظرات |

اصلا نمی توانم بی خیال شوم.نمی توانم بگویم : جهنم! هر چه بادا باد!!

خیلی سعی کرده ام که دیگر برایم اهمیت نداشته باشد ولی هر چه دور تر می شوم انگار جذابیتش برایم

صد برابر می شود.گاهی انقدر نزدیکش می روم و آزارش می دهم که احساس می کنم همین حالا مرا

با دست هایش پس خواهد زد .مرا پرتاب خواهد کرد به دور دست ها انقدر دور که هیچ پلی دیگر ما را

بهم نرساند. خودم باورم نمی شود که تبدیل شده به انگیزه ی نفس کشیدنم.انگیزه ای که گاهی حالش از

من بهم می خورد.انگیزه ای که درک و شعور دارد اما به اندازه ی خردلی احساس ندارد.

من از این که هر روز مجبور است مرا تحمل کند بیزارم .آرزو داشتم کاش می توانستم در برابرش

محو شوم.مثل هوا!

هر وقت هر کس می رود سمتش دستش را می گیرم و با تمام توان به سمتی دیگر می کشم و می گویم:

نــــــــــــــــــــــــــــــــه !!! اونجا نرووو!!!.

یک جور نسبت به او احساس مالکیت دارم نمی خواهم هیچ کس .حتی خودش به خودش نزدیک شود.

نمی دانم چرا انقدر به موجود خشنی مثل او تعصب دارم و چرا همه چیز انقدر برایم بی ارزش شده.

خودش عکس العمل مرا در برابر رفتار هایش می داند و باز هم بی پروا ترومصمم تر از همیشه

مرا له می کند.


چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

 

 


نوشته شده در شنبه 17 دی 1390 ساعت 01:02 ب.ظ توسط بیدل نظرات |


Design By : Pichak